تبليغاتX
خواب بدون تعبیر

 

برلب پنجره ها

باد اذان می گوید

و سپس...

نور خورشید بهار

از اتاقی به اتاقی دیگر

چشم بی خواب مرا می جوید

...

باز روییدن صبحی دگر است

بستر خواب پریشانی من

از خودم خسته تر است

...

با نگاهی گذرا می بینم

دفتر شعرم را...

سکت و سرد وغریب

روی نیلوفرتنهایی من

...

 قلمم خوابیده

بر لب پنجره ام

و به من می خندد

بالش آبی من!

...

باز هم جامانده

حرفها در دل من

...

نیم خیز می گردم

زیر لب می گویم:

آه ! آری چندیست

که در این دایره چرخ کبود

صحبت از بودن هجر است و وصال

ترس پایان غروب

آرزوهای محال

...

و ز جا می خیزم

...

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط یوسف | 

این حقیقت دارد
که زمین گرد و زمان باریک است
اینه رو به دل ابر سیاه
کدر و تاریک است
...
و زمین می چرخد
و زمان می گردد
آن چه خواهد که بماند از ما
صحبت خاطره است
...
و حقیقت این است
من و تو می میریم
و کفن های سفید
...
و پس از آن تابوت
مدتی مسکن ماست
...
روی دوش دگران
می رویم تا لب گور
خاک سرد است ولی
همه همسایه ما
مردمی اهل قبور
...
چه بزرگ است زمین
که دلش
وسعت خوابیدن مارا دارد
...
باز خورشید بزرگ
میل تابیدن فردا دارد
باز هم نوزادی
بر زمین پای گذارد
امّا!
چرخه گیج زمان
همچنان می گردد
و زمین می چرخد
آن چه باقی ست عبور من و توست
...

+ نوشته شده در  ساعت   توسط یوسف | 

 

می زنم کبریت بر تنهایی ام

تا بسوزد ریشۀ بی تابی ام

*

می روم تا هر چه غم پارو کنم

خانه ام را باز هم جارو کنم

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط یوسف | 

 

چه پرسشی؟ چه پاسخی؟

خودم جواب می دهم ...

تو را شبیه دسته گل...

شبی به آب می دهم!

...

شبی که شعرهای من...

دگر تمام می شود...

شبی که دست های تو...

به من حرام می شود!

...

شبی که بوسه ی اجل

مرا به خواب می دهد...

چه باشکوه و بی صدا...

به من شراب می دهد!

...

شبی که آخرین نفس

ز غصه پاک می شود...

تمام خاطرات من ...

اسیر خاک می شود!

...

شبی که سیب می دهد

درخت خانه ی خدا !

و من دخیل بسته ام ...

تو را به شاخه ای جدا !

...

نگو که بی وفا شدم!

تو را ز یاد برده ام !

کفن بکن مرا ولی...

گمان مبر که مرده ام!

...

فقط نهان نمی کنم...

دگر تورا ز دیگران ...

مرور می کنم تو را ...

به زیر خاک مهربان !

...

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط یوسف | 

من از پاییز می فهمم
صدای آن جنینی را
درون بطن آن مادر
همان مادر
که می داند
در این دنیا
فرزند جدید آوردنش ننگ است
جنین محکوم به مرگ است
...
جنین فریاد خواهد کرد:
که ای مادر
به من فرصت بده آخر
ببینم رنگ دنیا را
و عشق و آرزوها را
...
حیات من به دست توست
و مادر گفت :
...
من از پاییز می فهمم
که دنیا خانه ای تنگ است
و عشق ، این روزها
تزویر و نیرنگ است
و باران های این ایام
پر از ذرات بیرنگ است
که مسموم است
...
من از پاییز می فهمم
که گلدانهای هر خانه
پر از گل های مصنوعیست
عدالت چار چوبی هست
که یک پایش، ،همیشه تا ابد لنگ است
حقیقت رااخوان گفت :
که هر سازی که می بینم
بد آهنگ است
و این هم آخرین حرف است
جنین محکوم به مرگ است
...

+ نوشته شده در  ساعت   توسط یوسف | 

فقط یک پنجره باز است
و من فریاد می خواهم
خدا را نیمه شب دیدم !
دگر شب ها نمی خوابم
......
صدای مهربانی گفت :
«دوباره اشک می ریزی؟!»
«بگو ... کاری اگر داری !»
.......
و برفی نرم می بارید
و شب مرموز و مبهم بود!
و از میدان دید ِ من
جهان لبریز ماتم بود !
......
خدایا در مسیر من
کسی دیوار می چیند !
کسی گل را نمی فهمد!
کسی من را نمی بیند !
...
و بوی نسترن ها را
کسی می دزدد از خانه !
و باران را نمی داند !
و نه پرواز و پروانه !
......
کسی بر دست و پای من
غل و زنجیر می خواهد !
سکوتم را نمی فهمد !
مرا دیوانه می خواند !
.......
خدایا در مسیر من
فقط یک پنجره باز است !
و من پرواز می خواهم ...
دل من یک سبد راز است !
......
به چشمم اشک مهمان شد!
و آهی بر لبم جاری...
صدای ساعتم آمد !
«دوباره اشک می ریزی؟!»

+ نوشته شده در  ساعت   توسط یوسف | 
 

از زمینم از خاک

جنسم از جنس غبار و خاک است

ریشه در عمق زمین دارد این جان و تنم

این زمین است چه خاکی و فروتن فرش در زیر قدمهای غرور

فصل ماندن در خاک فصل طوفانی سالهای دراز اغاز ،گم شدن در خود خویش

زندگی ، انسان و تولد ، دو سه واژه ، تهی از هر معنی که به رنگ ابیست ، آه چه رنگش خاکیست !!!

باز یادم آید ، آن همه سال ِ دراز که گذشت همچون باد ، تکه ای بود در بطن ِ تنم ،  تپشی داشت و رازهای نهان ، که به لبخند گلی یا که رنگی زیبا ، نقش بر صورت ِ  زیبای طبیعت که سر از خاک ، برون می آورد ، شاد و خندان می شد و چه ساده می کاشت بذر مهر و عشق را بر دلها ...

اندک اندک که همان فصل ِ  شروع به نیمه ، رسید این تن ِ خاکی بود که نگاهش چرخید به ان سوی زمین که فلکش نامیدند و به رنگیست دگر از رنگ زمین ، قصد ِ پروازش بود و چه زیبا می دید که اگر می شد پروازی کرد در آنجا ...

و در این هنگام بود که همان تکه ی پر راز و نیاز تپشش باز گرفت و چه زیبا فصل آغاز  ِ وجود ، پایان یافت و فصلی دگر از راه رسید که به آن فصل شکوفایی تن باید گفت و در این فصل ، تن دید که چه راحت می شد پای از خاک به افلاک گذاشت و چرا گم شده بود در خود خویش !!!

باز هم این تن خاکی ، پر تلاش و زیبا راه آسمان ، پیش گرفت ، سینه مالآمال بود از عشقی به رنگ آبی ، گویی از رنگ زمین در اینجا هیچ نبود ، اندک اندک تن بود که چه زیبا می دید راه پیدا شدن خویشتن خویش ،  ره دراز است و زندگی هم ، چون رودی جاری ...راه پر پیچ و خم است تا که این فصل بپایان برسد و بیاید فصل زیبای تولد با عشق ، مانده تا این تن خاکی پیله اش را بدرد و ببیند هر چه رنگ آبیست و همان تکه ی پر راز و نیاز که تپش دارد در بطن وجود ، خود نشانت بدهد که دگر باز چگونه و چطور می شود از خاک به افلاک رسید راه افلاکی ِ عشق از ره خاک و زمین می گذرد ...

+ نوشته شده در  ساعت   توسط یوسف | 

عروسك تنهايم ! شتاب كن . ديگر رمقي نمانده است ، سالهاست پاي دويدن در من شكسته است ...
شب جور و پلاس سياهش را جمع كرده است . دوباره تكرار هاي رعب آور ، دوباره بهانه ها و دروغ هاي هميشه ، دوباره بودن هاي بي حاصل ....
آخر مي داني مهربان ،
براي سوختن بايد بود !

+ نوشته شده در  ساعت   توسط یوسف | 

شاید این بار که می نویسم از جوهری استفاده کنم که دفترم را هرکس ورق زد به تازه بودن حس جملاتم پی ببره اصلا چنین جوهری هست که فریاد قلم و زنده نگه داره!نمی دونم شاید باشه.
اما بیچاره کاغذ که تن برهنشو به هر کس و ناکس میده تا یه رنگی به سینش بزنن، تازه بیشتر اوقات هم رنگ غم و اندوه بهش میزنن، بعدش هم ما با غرور داد میزنیم آهای مردم بیایید خار شدن دفتر منو ببینید.اصلا به ماچه که کی داره چیکار می کنه، اصلا شاید هم درست باشه.
هر روز که دفترم از رازهای من باخبر می شد یک روز از عمرش کم می شد.
اونم خیلی ناراحت می شد، حتما با خودش می گفت این همه رنگای شاد تو دنیا هست پس چرا به من فقط رنگ غم میزنه!
 هر وقت هم مداد رنگیامو کنارش می زاشتم، از حسرت دوست نداشت دیگه ورق بخوره.خیلی پیر شده بود فقط به اندازه یکی دو برگ از عمرش مونده بود.
در پی این بودم که خوشحالش کنم اما حال و حوصله قدیما رو نداشت؛ ولی من با خودم عهد بستم که آخرین برگ دفترمو از یه نقاشی شاد پر کنم ولی هرچی فکر کردم نفهمیدم چی اونو خوشحال میکنه.
راستش خودمم انقدر از مداد مشکی سوژه های غمگین کشیده بودم که کار کردن با مدادای دیگه رو یادم رفته بود.
اما با این حال تمام سعی خودمو کردم.اون روز خیلی بارون میومد،آسمون هم تازه خودشو پیدا کرده بود که خورشید خانم با همه ابهتش ظاهر شد و یه رنگین کمون زیبا به آسمون هدیه داد.
من که ای صحنه رو دیدم یاد مداد رنگیام افتادم و تصمیم گرفتم یه نقاشی از مداد رنگیام آخر دفترم بکشم، وقتی نقاشیم تموم شد دفترم اصلا خوشحال نشد.
با خودم گفتم یک بار باید بادقت به برگ آخر دفترم نگاه بندازم.
وقتی برگ آخرو زدم دیدم با مداد مشکی نوشتم دفتر غمهای دنیا...

+ نوشته شده در  ساعت   توسط یوسف | 
 

my mom only had one eye. I hated her... she was such an embarrassment
مادر من فقط يک چشم داشت . من از اون متنفر بودم ... اون هميشه مايه خجالت من بود

She cooked for students & teachers to support the family
اون براي امرار معاش خانواده براي معلم ها و بچه مدرسه اي ها غذا مي پخت

There was this one day during elementary school where my mom came to say hello to me
يک روز اومده بود دم در مدرسه که به من سلام کنه و منو با خود به خونه ببره

I was so embarrassed How could she do this to me?
خيلي خجالت کشيدم . آخه اون چطور تونست اين کار رو بامن بکنه ؟

I ignored her, threw her a hateful look and ran out.
به روي خودم نياوردم ، فقط با تنفر بهش يه نگاه کردم وفورا از اونجا دور شدم

The next day at school one of my classmates said, "EEEE, your mom only has one eye!"
روز بعد يکي از همکلاسي ها منو مسخره کرد و گفت هووو .. مامان تو فقط يک چشم داره

I wanted to bury myself. I also wanted my mom to just disappear.
فقط دلم ميخواست يک جوري خودم رو گم و گور کنم . کاش زمين دهن وا ميکرد و منو ..کاش مادرم يه جوري گم و گور ميشد...و

So I confronted her that day and said, " If you're only gonna make me a laughing stock, why don't you just die?!!!"

روز بعد بهش گفتم اگه واقعا ميخواي منو شاد و خوشحال کني چرا نمي ميري ؟

My mom did not respond...
اون هيچ جوابي نداد...و

I didn't even stop to think for a second about what I had said, because I was full of anger.
حتي يک لحظه هم راجع به حرفي که زدم فکر نکردم ، چون خيلي عصباني بودم .

I was oblivious to her feelings.
احساسات اون براي من هيچ اهميتي نداشت

I wanted out of that house, and have nothing to do with her
دلم ميخواست از اون خونه برم و ديگه هيچ کاري با اون نداشته باشم

So I studied real hard, got a chance to go to Singapore to study.
سخت درس خوندم و موفق شدم براي ادامه تحصيل به سنگاپور برم

Then, I got married. I bought a house of my own. I had kids of my own
اونجا ازدواج کردم ، واسه خودم خونه خريدم ، زن و بچه و زندگي...

I was happy with my life, my kids and the comforts
از زندگي ، بچه ها و آسايشي که داشتم خوشحال بودم

Then one day, my mother came to visit me
تا اينکه يه روز مادرم اومد به ديدن من

She hadn't seen me in years and she didn't even meet her grandchildren
اون سالها منو نديده بود و همينطور نوه ها شو

When she stood by the door, my children laughed at her, and I yelled at her for coming over uninvited
وقتي ايستاده بود دم در بچه ها به اون خنديدند و من سرش داد کشيدم که چرا خودش رو دعوت کرده که بياد اينجا ، اونم بي خبر

I screamed at her, "How dare you come to my house and scare my children!" GET OUT OF HERE! NOW!!!"
سرش داد زدم ": چطور جرات کردي بياي به خونه من و بجه ها رو بترسوني؟!" گم شو از اينجا! همين حالا

And to this, my mother quietly answered, "Oh, I'm so sorry. I may have gotten the wrong address," and she disappeared out of sight.
اون به آرامي جواب داد : " اوه خيلي معذرت ميخوام مثل اينکه آدرس رو عوضي اومدم " و بعد فورا رفت واز نظر ناپديد شد

One day, a letter regarding a school re came to my house in Singapore
يک روز يک دعوت نامه اومد در خونه من درسنگاپور براي شرکت درجشن تجديد ديدار دانش آموزان مدرسه

So I lied to my wife that I was going on a business trip
ولي من به همسرم به دروغ گفتم که به يک سفر کاري ميرم

After the re, I went to the old shack just out of curiosity
بعد از مراسم ، رفتم به اون کلبه قديمي خودمون ؛ البته فقط از روي کنجکاوي

My neighbors said that she is died
همسايه ها گفتن که اون مرده

I did not shed a single tear
ولي من حتي يک قطره اشک هم نريختم

They handed me a letter that she had wanted me to have.
اونا يک نامه به من دادند که اون ازشون خواسته بود که به من بدن

"My dearest son, I think of you all the time. I'm sorry that I came to Singapore and scared your children
اي عزيزترين پسر من ، من هميشه به فکر تو بوده ام ، منو ببخش که به خونت تو سنگاپور اومدم و بچه ها تو ترسوندم

I was so glad when I heard you were coming for there.
خيلي خوشحال شدم وقتي شنيدم داري ميآي اينجا

But I may not be able to even get out of bed to see you
ولي من ممکنه که نتونم از جام بلند شم که بيام تورو ببينم

I'm sorry that I was a constant embarrassment to you when you were growing up.
وقتي داشتي بزرگ ميشدي از اينکه دائم باعث خجالت تو شدم خيلي متاسفم

You see........when you were very little, you got into an accident, and lost your eye
آخه ميدوني ... وقتي تو خيلي کوچيک بودي تو يه تصادف يک چشمت رو از دست دادي

As a mother, I couldn't stand watching you having to grow up with one eye
به عنوان يک مادر نمي تونستم تحمل کنم و ببينم که تو داري بزرگ ميشي با يک چشم

So I gave you mine.
بنابراين چشم خودم رو دادم به تو

I was so proud of my son who was seeing a whole new world for me, in my place, with that eye
براي من اقتخار بود که پسرم ميتونست با اون چشم به جاي من دنياي جديد رو بطور کامل ببينه

With my love to you,
با همه عشق و علاقه من به تو

+ نوشته شده در  ساعت   توسط یوسف | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ

tabirekhaab.blogspot.com

نوشته های پیشین
هفته سوم مهر 1388
هفته دوم مهر 1388
هفته اوّل مهر 1388
هفته چهارم شهریور 1388
هفته سوم مرداد 1388
هفته چهارم تیر 1388
هفته دوم تیر 1388
هفته چهارم خرداد 1388
هفته چهارم فروردین 1388
هفته چهارم اسفند 1387
هفته چهارم بهمن 1387
هفته دوم دی 1387
هفته دوم آذر 1387
هفته سوم آبان 1387
هفته سوم مهر 1387
هفته دوم مهر 1387
هفته اوّل مهر 1387
هفته چهارم شهریور 1387
هفته اوّل شهریور 1387
هفته چهارم مرداد 1387
هفته سوم مرداد 1387
هفته دوم مرداد 1387
هفته اوّل مرداد 1387
هفته چهارم تیر 1387
هفته سوم تیر 1387
هفته اوّل تیر 1387
هفته سوم خرداد 1387
هفته دوم خرداد 1387
هفته اوّل خرداد 1387
هفته چهارم اردیبهشت 1387
هفته سوم اردیبهشت 1387
هفته دوم اردیبهشت 1387
هفته اوّل اردیبهشت 1387
هفته چهارم فروردین 1387
هفته دوم فروردین 1387
هفته چهارم اسفند 1386
هفته اوّل اسفند 1386
هفته سوم بهمن 1386
هفته دوم بهمن 1386
هفته اوّل دی 1386
هفته چهارم آذر 1386
هفته سوم آذر 1386
هفته دوم آذر 1386
هفته دوم مهر 1386
هفته اوّل مهر 1386
هفته چهارم شهریور 1386
هفته سوم شهریور 1386
هفته دوم شهریور 1386
هفته سوم مرداد 1386
هفته اوّل مرداد 1386
هفته چهارم تیر 1386
هفته دوم تیر 1386
هفته چهارم خرداد 1386
هفته دوم خرداد 1386
هفته چهارم اردیبهشت 1386
هفته سوم اردیبهشت 1386
هفته دوم اردیبهشت 1386
هفته اوّل اردیبهشت 1386
هفته چهارم فروردین 1386
هفته اوّل فروردین 1386
هفته چهارم اسفند 1385
هفته سوم اسفند 1385
هفته دوم اسفند 1385
هفته چهارم بهمن 1385
هفته سوم بهمن 1385
هفته دوم بهمن 1385
هفته اوّل بهمن 1385
هفته چهارم دی 1385
هفته سوم دی 1385
هفته دوم دی 1385
هفته چهارم آذر 1385
هفته سوم آذر 1385
هفته دوم آذر 1385
هفته اوّل آذر 1385
هفته چهارم آبان 1385
هفته اوّل آبان 1385
هفته چهارم مهر 1385
هفته سوم مهر 1385
هفته دوم مهر 1385
هفته اوّل مهر 1385
هفته چهارم مرداد 1385
هفته سوم تیر 1385
هفته دوم خرداد 1385
هفته چهارم اردیبهشت 1385
هفته دوم اردیبهشت 1385
هفته چهارم فروردین 1385
هفته سوم فروردین 1385
هفته اوّل فروردین 1385
هفته چهارم اسفند 1384
هفته سوم اسفند 1384
هفته دوم اسفند 1384
هفته اوّل اسفند 1384
آرشیو موضوعی
شعر
داستان
دلتنگیها
پیوندها
خوابی دیدم که ای کاش تعبیرش تو باشی
قانون شکن
یک کنج خلوت برای دلم می خوام,همین!{لیلا}
baby blue{تاتی}
تنهایی نمناک من
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب

یوسف

tabirekhaab.blogspot.com