![]() |
![]() |
|
|
برلب پنجره ها باد اذان می گوید و سپس... نور خورشید بهار از اتاقی به اتاقی دیگر چشم بی خواب مرا می جوید ... باز روییدن صبحی دگر است بستر خواب پریشانی من از خودم خسته تر است ... با نگاهی گذرا می بینم دفتر شعرم را... سکت و سرد وغریب روی نیلوفرتنهایی من ... قلمم خوابیده بر لب پنجره ام و به من می خندد بالش آبی من! ... باز هم جامانده حرفها در دل من ... نیم خیز می گردم زیر لب می گویم: آه ! آری چندیست که در این دایره چرخ کبود صحبت از بودن هجر است و وصال ترس پایان غروب آرزوهای محال ... و ز جا می خیزم ...
|
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط یوسف |
|
|
این حقیقت دارد |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط یوسف |
|
|
می زنم کبریت بر تنهایی ام تا بسوزد ریشۀ بی تابی ام * می روم تا هر چه غم پارو کنم خانه ام را باز هم جارو کنم
|
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط یوسف |
|
|
چه پرسشی؟ چه پاسخی؟ خودم جواب می دهم ... تو را شبیه دسته گل... شبی به آب می دهم! ... شبی که شعرهای من... دگر تمام می شود... شبی که دست های تو... به من حرام می شود! ... شبی که بوسه ی اجل مرا به خواب می دهد... چه باشکوه و بی صدا... به من شراب می دهد! ... شبی که آخرین نفس ز غصه پاک می شود... تمام خاطرات من ... اسیر خاک می شود! ... شبی که سیب می دهد درخت خانه ی خدا ! و من دخیل بسته ام ... تو را به شاخه ای جدا ! ... نگو که بی وفا شدم! تو را ز یاد برده ام ! کفن بکن مرا ولی... گمان مبر که مرده ام! ... فقط نهان نمی کنم... دگر تورا ز دیگران ... مرور می کنم تو را ... به زیر خاک مهربان ! ...
|
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط یوسف |
|
|
من از پاییز می فهمم |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط یوسف |
|
|
فقط یک پنجره باز است |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط یوسف |
|
|
از زمینم از خاک جنسم از جنس غبار و خاک است ریشه در عمق زمین دارد این جان و تنم این زمین است چه خاکی و فروتن فرش در زیر قدمهای غرور فصل ماندن در خاک فصل طوفانی سالهای دراز اغاز ،گم شدن در خود خویش زندگی ، انسان و تولد ، دو سه واژه ، تهی از هر معنی که به رنگ ابیست ، آه چه رنگش خاکیست !!! باز یادم آید ، آن همه سال ِ دراز که گذشت همچون باد ، تکه ای بود در بطن ِ تنم ، تپشی داشت و رازهای نهان ، که به لبخند گلی یا که رنگی زیبا ، نقش بر صورت ِ زیبای طبیعت که سر از خاک ، برون می آورد ، شاد و خندان می شد و چه ساده می کاشت بذر مهر و عشق را بر دلها ... اندک اندک که همان فصل ِ شروع به نیمه ، رسید این تن ِ خاکی بود که نگاهش چرخید به ان سوی زمین که فلکش نامیدند و به رنگیست دگر از رنگ زمین ، قصد ِ پروازش بود و چه زیبا می دید که اگر می شد پروازی کرد در آنجا ... و در این هنگام بود که همان تکه ی پر راز و نیاز تپشش باز گرفت و چه زیبا فصل آغاز ِ وجود ، پایان یافت و فصلی دگر از راه رسید که به آن فصل شکوفایی تن باید گفت و در این فصل ، تن دید که چه راحت می شد پای از خاک به افلاک گذاشت و چرا گم شده بود در خود خویش !!! باز هم این تن خاکی ، پر تلاش و زیبا راه آسمان ، پیش گرفت ، سینه مالآمال بود از عشقی به رنگ آبی ، گویی از رنگ زمین در اینجا هیچ نبود ، اندک اندک تن بود که چه زیبا می دید راه پیدا شدن خویشتن خویش ، ره دراز است و زندگی هم ، چون رودی جاری ...راه پر پیچ و خم است تا که این فصل بپایان برسد و بیاید فصل زیبای تولد با عشق ، مانده تا این تن خاکی پیله اش را بدرد و ببیند هر چه رنگ آبیست و همان تکه ی پر راز و نیاز که تپش دارد در بطن وجود ، خود نشانت بدهد که دگر باز چگونه و چطور می شود از خاک به افلاک رسید راه افلاکی ِ عشق از ره خاک و زمین می گذرد ... |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط یوسف |
|
|
عروسك تنهايم ! شتاب كن . ديگر رمقي نمانده است ، سالهاست پاي دويدن در من شكسته است ... |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط یوسف |
|
|
شاید این بار که می نویسم از جوهری استفاده کنم که دفترم را هرکس ورق زد به تازه بودن حس جملاتم پی ببره اصلا چنین جوهری هست که فریاد قلم و زنده نگه داره!نمی دونم شاید باشه. |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط یوسف |
|
|
my mom only had one eye. I hated her... she was such an embarrassment She cooked for students & teachers to support the family There was this one day during elementary school where my mom came to say hello to me I was so embarrassed How could she do this to me? I ignored her, threw her a hateful look and ran out. The next day at school one of my classmates said, "EEEE, your mom only has one eye!" I wanted to bury myself. I also wanted my mom to just disappear. So I confronted her that day and said, " If you're only gonna make me a laughing stock, why don't you just die?!!!" روز بعد بهش گفتم اگه واقعا ميخواي منو شاد و خوشحال کني چرا نمي ميري ؟ My mom did not respond... I didn't even stop to think for a second about what I had said, because I was full of anger. I was oblivious to her feelings. I wanted out of that house, and have nothing to do with her So I studied real hard, got a chance to go to Singapore to study. Then, I got married. I bought a house of my own. I had kids of my own I was happy with my life, my kids and the comforts Then one day, my mother came to visit me She hadn't seen me in years and she didn't even meet her grandchildren When she stood by the door, my children laughed at her, and I yelled at her for coming over uninvited I screamed at her, "How dare you come to my house and scare my children!" GET OUT OF HERE! NOW!!!" And to this, my mother quietly answered, "Oh, I'm so sorry. I may have gotten the wrong address," and she disappeared out of sight. One day, a letter regarding a school re came to my house in Singapore So I lied to my wife that I was going on a business trip After the re, I went to the old shack just out of curiosity My neighbors said that she is died I did not shed a single tear They handed me a letter that she had wanted me to have. "My dearest son, I think of you all the time. I'm sorry that I came to Singapore and scared your children I was so glad when I heard you were coming for there. But I may not be able to even get out of bed to see you I'm sorry that I was a constant embarrassment to you when you were growing up. You see........when you were very little, you got into an accident, and lost your eye As a mother, I couldn't stand watching you having to grow up with one eye So I gave you mine. I was so proud of my son who was seeing a whole new world for me, in my place, with that eye With my love to you, |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط یوسف |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
| آرشیو موضوعی |
|
شعر داستان دلتنگیها |
| پیوندها |
|
خوابی دیدم که ای کاش تعبیرش تو باشی قانون شکن یک کنج خلوت برای دلم می خوام,همین!{لیلا} baby blue{تاتی} تنهایی نمناک من |
|
RSS
|